تبليغاتX
๑۩۞۩๑عــشـق سوخـته ๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑عــشـق سوخـته ๑۩۞۩๑

...:::...به وبلاگ خودت خوش آمدی عزیزم ولی اگه نظر بدی بیشتر با هم آشنا میشیم پس حتما نظر بده ..:::..

تولدت مبارک

تولد ۱ سالگی وبلاگم مبارک.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 12:26  توسط ..::..عاشق دل سوخته..::..  | 

خدا را شکر

خدا را شکرکه هر روز صبح با زنگ ساعت بیدار میشوم.این یعنی من هنوززنده ام.

 

خدا را شکر که در پایان روزاز خستگی از پا می افتم.این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.

 

خدا را شکرکه گاهی اوقات مریض می شوم.این یعنی به یاد می اورم که اغلب اوقات سالم هستم.

 

خدا را شکر که در جایی دور جای پارک پیدا کردم این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیل برای سوار شدن.

 

خدا را شکرکه خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم .  

 

 

خدا را شکر    خدا را شکر     خدا را شکر

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 14:49  توسط ..::..عاشق دل سوخته..::..  | 

شعری از حميد مصدق از مجموعه‌ي سال‌هاي صبوری

«من مرگ نور را
باور نمي‌كنم
و مرگ عشق‌هاي قديمي را
مرگ گل هميشه بهاري كه مي‌شكفت
در قلب‌هاي ملتهب ما
مانند ذره
ذره‌ي مشتاق
پرواز را به جانب خورشيد
آغاز كرده بودم
با اين پر شكسته
تا آشيان نور
پرواز كرده بودم
من با چه شور و شوق
تصوير جاودانه‌ي آن عشق پاك را
در خويش داشتم
اينك منم نشسته به ويرانسراي غم
اينك منم گسسته ز خورشيد و نور و عشق
در قلب من نشسته زمستان ديرپا
من را نشانده‌اند
من را به قعر دره‌ي بي‌نام و بي‌نشان
با سر كشانده‌اند
بر دست و پاي من
زنجير، كندنيست
اما درون سينه‌ي من
زخمي‌ست در نهان
شعري؟
نه،
آتشي‌ست
اين ناسروده در دلم
اين موج اضطراب
من مانده‌ام زپا
ولي آن دورها هنوز
نوري‌ست
شعله‌اي‌ست
خورشيد روشني‌ست
كه، مي‌خواندم مدام
اينجا درون سينه‌ي من زخم كهنه‌اي‌ست
كه مي‌كاهدم مدام
با رشك نوبهار بگوييد
زين قعر دره مانده خبر دارد
يا روز و روزگاري
بر عاشق شكسته گذر دارد؟»


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 21:41  توسط ..::..عاشق دل سوخته..::..  | 

شعری از نغمه رضایی از مجموعه

شعر فریاد

کجایش خنده دارد این شب تاریک و بی سامان !
که ساعتهاست می‌خندی بر این ویرانه ویران

تو از اغاز عصر زخم و درد و بی‌کسی شادی
و یا از اینکه نزدیک است دیگر نقطه پایان؟!

چرا ازاد خندیدی ؟ندیدی؟ سوگ ازادیست
و هر کس پای خود را بسته بر زنجیر یک زندان

یکی در بند تنهایی خودش را سخت پیچیده
یکی از مرگ مینالد یکی از درد بی درمان

به ریش خویش می‌خندی که می‌بازی در این بازی
که حتی نغمه یادت نمی‌ماند در این دوران؟!

به چشم خویش می‌بینی که قرنی تلخ می‌اید
بگو اخر چه می‌خواهی بگویی با لب خندان

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 20:35  توسط ..::..عاشق دل سوخته..::..  | 

....

از عشق تو گفتی عاشقت شدم من در خودم شکفتمو شقایقت شدم

از عشق تا گفتم:دل بردی تو از من پیغام دل را چرا نشنیدی تو از من

این دوست داشتن تو از عشق گفتن تو :والا همش حرفه

عاشق شدن تو رنگ پریدن تو:والا همش حرفه

عشق منی تو عمر منی تو نکنه که از من دل بکنی تو

به چشمای قشنگت می یاد دل شکنی تو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 16:20  توسط ..::..عاشق دل سوخته..::..  | 

تنهایی!!!

سلام به همگي تقديم به درد کشيده هاي عشق


قبولش کن که ديگه تنها شدي

کسي نيست ديگه واسش اشک بريزي

بهونه نداري بيدار بموني

بگي عاشقي بي اون خواب نداري

توي اين جهان بايد تنها باشي

هميشه کنجه اتاقت بميري

ديگه رفته اون روزاي عاشقي

که واسش شعر بگيو اشک بريزي

به خدا من ميدونم دوسش داري

ولي قسمت نبوده با هم باشين

فراموش کن عشقتو تا بتوني

دوباره شعر بگيو زنده باشي

خيلي سخته که ازش دل بکني

فراموش کني واسش شعر نخوني

ولي چاره اي نمونده ميدوني

بهترين کاره که تنهاش بذاري

تا ببينه بي وفايي يعني چي

دوريو صبرو جدايي يعني چي

اگه تنها شدي اون بالا يکي

هميشه يادته تا تنها نشي...


اینو یادتون بمونه که ==>..........تنهایی مرامه عشقه..........<==
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 8:23  توسط ..::..عاشق دل سوخته..::..  | 

به نام او که عشق را در تقدير من قرار داد...

به نام او که عشق را در تقدير من قرار داد.

به خدا التماس کردم تا چرخ روزگار را بر وفق مراد تو بچرخاند ، تا الهه عشق از حمايت ما روي برنگرداند. من درياو ستاره، آسمان و زمين را به حرمت شکوه عشق تو تقديس مي کنم . مرا مي خواستي تا پيش مردم تو را الهام بخش خويش خوانم ، من تو را به خلوت خدايي خيال خود بهترين بهترين من خطاب مي کنم. دلم مي خواست باورم کني ، اما نشد . گفتم دوستت دارم باور نکردي. در اين شبهاي پر از سکوت ، در اين روزهاي گرم و طاقت فرسا تنهايم نگذار. کاش مي دانستي که با من چه کردي ، کاش مي دانستي که صداي گرم تو چگونه مرا آرام مي کند. کاش مي دانستي که نگاه مهربانت چگونه دلم را به آتش مي کشد. کاش مي دانستي که طنين دلنواز صدايت چگونه مرا مسحور خويش مي کند، کاش مي دانستي.......... دلم مي خواهد در اين شب با اين سکوت سخت با مهتاب چشمانت حرف يزنم. دلم مي خواهد آسمان با تمام ستارگانش با من همراه شوند تا عشق تو را در تمام زمين با نفس بادها جار بزنم. کاش مي دانستي که چقدر.................... کاش...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 20:11  توسط ..::..عاشق دل سوخته..::..  | 

سالها میگذرد!!!

سلام

سلامی به درازای همین چند وقتی که نبودم انشاالله که منو فراموش نکردید .

ولی من شما هارو فراموش نکردم .

من از امروز دوباره به کاره خودم ادامه خواهم داد.


سالها ميگذرد از شب تلخ وداع

از همان شب كه تو رفتي و به چشمان پر از حسرت من خنديدي

تو نميدانستي

تو نمي فهميدي

كه چه رنجي دارد با دل سوخته اي سر كردن

رفتي و از دل من روشنايي ها رفت

ليك بعد از ان شب

هر شبم را شمعي روشني مي بخشيد

بر غمم مي افزود

جاي خالي تو را ميديدم

مي كشيدم آهي از سر حسرت و مي خنديدم

به وفاي دل تو

و به خوش باوري اين دل بيچاره خود

ناگهان ياد تو مي افتادم

باز مي لرزيدم

گريه سر مي دادم

خواب مي ديدم من كه تو بر ميگردي

تا سر انجام شبي سرد و بلند

اشك چشمان سياهم خشكيد

آتش عشق تو خا كستر شد

ياد تو در دل من پرپر شد

اندكي بعد گذشت

اينك اين من...تنها...دستهايم سرد است

قدرتم نيست دگر...تا كه شعري گويم

گر چه تنها هستم

نه به دنبال توام

نه تو را مي جويم

حال مي فهمم من...چه عبث بود آن خواب

كاش مي دانستم عشق تو مي گذرد

تو چه آسان گفتي دوستت دارم را

و چه آسان رفتي...

كاش مي فهميدي وسعت حرفت را

آه...افسوس چه سود

قصه اي بود و نبود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 22:57  توسط ..::..عاشق دل سوخته..::..  | 

سراغ از من نمي گيري

سراغ از من نمي گيري گل نازم

نمي شناسي صداي کهنه ي سازم

نمي دوني مگه اينجا دلم تنگه؟

نمي دوني مگه با غصه دمسازم؟

 

هواي گريه داره اين دل سردم

چشام گريون صدام لرزون تويي دردم

شبا تو کوچه ي پر ماتم پاييز

به دنبال چراغ خونه مي گردم

 

برات گفتم حديث برگ خشک و باد

لالايي قصه ي پروانه و شمشاد

سراغ از من نمي گيري نگير اما

فراموشم نکن پروانه ي زيبا

 

سرود بي وفايي رو چرا خوندي؟

مگه لالايي هامو برده اي از ياد؟

نذار يادت بره پروانه ي زيباي من روزي

شده قلبي اسير خونه ي غم ها

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 14:27  توسط ..::..عاشق دل سوخته..::..  | 

یه عکس از خودم...

سلام

من یه چند وقته که مریض بودم و کمتر میومدم نت به همین دلیل وبلاگ دیر آپ میشد .

در هر صورت شرمنده.

اینم عکس خودمه ( .... )(دوست دارم نظرتو راجب قیافم بدونم).

 


اینم عکسی از خودم


این هم یه عکس از من....


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 16:3  توسط ..::..عاشق دل سوخته..::..  | 

افتاده ام اینجا ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

افتاده‌ام اینجا
که افتادن بدانم چیست؟
من کیست؟

منم مگر همو نبود که می‌رفت آویزان از کلاه کبود و خیس نوامبر
و در سینه‌اش کتابی کوچک می‌سوخت، با شعله ی زرد ویسکی
و از خود ِ مست ِ غایبش می‌پرسید: راستی، چه می‌شد نوامبر به فارسی؟
و افتاده حالا
مثل تکه زغالی
پای دیوار خالی  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 وقتی شاعر، بر کتاب جهان، تبصره‌اش را نوشت
به تاج شاهی پشت کرد و
چنگ در گریبان دیوانه زد

 و دیوانه ی شهر از همه مهربان‌تر است
می‌زند زیر آواز
مست‌تر ترانه‌ای برای تو
برای تو، که در پایان اندوه، گام‌هایت را داده‌ای به این من دیوانه
همین دیوانه که تو را
                        
 چو آتشی
                                   
 انداخته
                                           
 در دامان شهر

 با من برقص
دیوانه!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 خواب تن ترد شما بود
                         
 شاید
ورنه چرا دندان‌هایم را با خون ببر خالکوبی می‌کردم
به این همه پیامبر دیوانه
به بی‌جهت‌ترین قبله‌ها
                         
 چرا
                              
 سلام می‌کردم

 با یاد پریروز شما نباید
                           
 شاید
دیوارهای غار را نقاشی می‌کردم 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در آغوش بهار کُندپا
این برف بی‌هنگام هم جایی دارد 

گرما
در سینه ی من است
زنی را دوست دارم
سیگاری دست‌پیچ دود می‌کنم
و به پایان این شعر هم نمی‌اندیش

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

در این جهان فقط دو چراغ می‌تابید

 یکی، چراغ خانه ی تو بود
به دیگری
نمی‌رسیدم هرچه می‌رفتم  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بادبان بر دریاهای سندباد می‌پوسانم
نه سکانی‌م مانده، نه پرهیب جزیره‌ای می‌بینم
و در هر کوچه‌ام هزار و یک گزمه ی سیاه مست
خواب خون و توفان می‌بینند

 آه اگر به نسیمی شهرزادانه میهمانم کند این آسمان
یا به لالایی تودرتو
بسترد از یادم
هیبت این دریای ناپیداکرانه  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

آن دورها
جایی در جورجیا
باران می‌بارد

کف دستی بخار شیشه را می‌گیرم
بیرون، شبی تنها پی چهره ی خود می‌گردد
من مانده‌ام در چهره‌ای که دارم
و نمی‌دانم جورجیا کدام گوری‌ست
ولی وقتی زنی سیاه از ژرفای خود می‌خواند:

                                           "...
It’s a rainy night in Georgia
                                            ...
I feel it’s raininall over the world

 می‌دانم که آنسوی چهره و
آنسوی تسکین پایان
جایی در جورجیا
باران هنوز می‌بارد  

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باشد
بودن سیاه و نبودن سپیدش هم
باشد 

حالا که بامداد سبز است هنوز و
رود هم، دوباره  دوباره، می‌رود و
یادش دَرمان خوان ِ خالی‌های تبدار ِ داستان است
پس چرا هی مست کنم
 
من و در کوچه‌های بی او، آرزوی او
چرا دوبیتی ِ کفش‌هام را هی پاره‌پوزار

او، تلخ و دور
مرده به مرگی تنها
من از نخست، تابوت او
  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سیاگیسوش، نقاشی باد بر افق، باز
باز چاپاری نواسب در شیراز نگاه اوست
که باز می‌تازد و زغال گداخته می‌برد
برای گرمابه ی شیرین

 باز پوست ِ سمورانه شیر و دارچین
باز تشنه‌ای چنگ در تشنه ی دیگر
باز زابلی که چشم باز کند به شهر سوخته
باز شهر کرور کرور یاخته‌هاش
که می‌پوسند شاد 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست

 دریاش نمی‌خواهد مرا، مگر غریق
                                       
هرجاش غریب

 و هر کجا سر می‌کشم
تماشای غیاب اوست

بر سبزه‌اش
- نمی‌دهد غلت بزنم-
زار می‌زنم 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از سفرهای نرفته‌ات می‌آیی، حافظ
و می‌بینی
عشق همینجا بوده، همیشه، در خانه ی همسایه
دخترک ِ دیروز قد کشیده
زنی تمام
تمام ِ زن شده

 دیدی دلا...
با من چه کرد دیده ی معشوقه‌باز من

۳۸ 

قلم  را  آن  زبان  نبود  که  سر  عشق  گوید  باز
ورای  حد  تقریر  است  شرح  آرزومندی

 این حرف‌ها، این حروف، نهاده می‌شوند در سینی؛ برای فرانگ،
                                             
 دختر جوان و زیبای ایرانی، که از کیر کلفت می‌ترسد:

همین که شهاب ران‌های تو سوخت خواب اتاق زیر شیروانی را
مرا کشوری کور
به پادشاهی پذیرفت
و من حکم کردم:
ران بگشایی از ران. به نیمخندی بخواهی ببینم، ببویم، ببوسم، بلیسم...
نازت را. ولی بلافاصله بیدارم کنی با فحش؛ پوستم را بکنی، بیاکنی از
کاه، ولم کنی لای شاش و استفراغ کثیف‌ترین میخانه ی شهر، عوضی‌ترین
پاسبان‌ها را به سراغم بفرستی و بعد... بروی همه ی این ها را، با هرهر و
کرکر برای همه تعریف کنی.  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بسیار باش، دهان من
اوست این!
با گریبان چاک و زنار سُست لکاته
با کونه ی داغ خیار، لای سُرین
با تلخون پایین
اینجا
همین
شهرکی در سوئد
روح زن ایرانی
پرسشی درشت
چشم‌هایی دشوار
و شعر خنزرپنزری فارسی 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برای به خواب رفتن کنار زنان اشکانی، دیر است
دیر است، دیگر
برای یادبود دوستی، با حروف یونانی، نقر کردن

کتیبه‌ها سنگ مستراح و
تاک‌ها مدفون در شن شور
و نسل به نسل
                
 جهان ما
                          
 از ما
                                 
 دورتر

حالا شکستمان را آموخته، باش آمیخته‌ایم
و دیر است، شاید برای اندوه رفته‌ها داشتن
و شاید اندکی زود، برای دست بر ناف نامحرم زنان اسلامی لغزاندن 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گفته بودند هست
هم زبان هست
هم تن
- هم تنهایی پر از صدا و تن-

و من
میان این همه رفتامد
باز هم جزیره مانده‌ام
خشکسالم را درخت نشانده‌ام
شب ِ سرم را چراغ‌های قرمز کاشته‌ام
و در میهمانی‌ام
تنها و مست
نشسته‌ام  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمی‌بینم فرق پر و خالی
تفاوت آبادی و تنگسالی را، دیگر
سهم من هم همین جهنم ولرم است، لابد
همین خیابان شلوغ، ولی بی حرف
و نباید حرفی بگویم
از خانه‌خرابی‌هایی که نه خوشبخت‌ترم کردند
نه داناتر

 که، مثلا، من هم بودم
دیدم چطور آدم و حرف و حرکت
حفره ی شلوغی می‌شد در روح
و حالا در این کافه ی مست
همه خوبند
من هم

نشسته‌ام
پس از سقط جنینم
و زنم!   

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ملّا می‌رفت و ... از الله می‌ترسید. بر او سخت می‌گرفت الله ولی با بوی خامِشان می‌رفتند این نوجوانان دهاتی پاورچین‌پاورچین میان کرت‌های زعفران و تیرگی روح ملا را رگ رگ می‌کردند از زرد لذت و دلهره. ملّا آیه‌ای زمزمه گرفت زیر لب. اما آیه هم سکس و کشتزار را نزدیک هم می‌برد و اِذن دخول می‌داد، از هر راه. چه کند ملّای ما با جوشش خون؟ ملّا از خون می‌ترسید؛ پس همه‌اش از خون می‌گفت و می‌داد خون‌ها را دیگران بجایش بریزند. آخر ملّا وسواس دارد در پاکیزگی؛ مثلاً انش را با دست ِ خیس پاک می‌کند.
از الله می‌ترسید ملا. و تا برملا نشود ترسش، می‌ترساند همه را، به نام چیزی که خودش هم نمی‌دانست چیست. ولی برای نامیدن جهل، لامش را مکرر می‌کرد و ا  می‌نامیدش. خودش هم شک کرده بود که الله شاید پرونده ی ترس‌ها و تردیدهای اوست. پس مهم بود که دیگران الله‌ش را جدی بگیرند. و چیست از ترس جدی‌تر، از ترس جِری‌تر؟
ملّا می‌رفت
می‌رود
ما هم سایه ی دراز و مضحک ِ او.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:12  توسط ..::..عاشق دل سوخته..::..  | 

یه دسته شعر!!!!

((طلب عشق))

((طلب عشق))

يادمان باشد از امروز جفايي نکنيم

 

                                     گر که در خويش شکستيم صدايي نکنيم

 

 پر پروانه شکستن هنر انسان نيست

 

                                     گر شکستيم زغفلت من و مایي نکنيم

 

 يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

 

                                      وقت پرپر شدنش ســـاز و نوايي نکنيم

 

 يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

 

                                      طلب عشــق زهر بــي سرو پايي نکنيم

 

 طلب عشق ز هر بِِي سروپاِِيِِي نکنِِيم!!!

 


 

             ((آهــــــای بــــــاد صـــــبا))

آهای باد صــــــــبا بودی کنارش          نپرسيدی چطور بود روزگـــارش؟؟

نپرسيدی چرا مــا رو رها کرد؟؟         چرا رفت و دل و بد مبـــتلا کرد؟؟؟

نگفتی که هنوز ديوانـــــــــشم من         هنوزم ميکش ميخــــــــونشم من!!!!

نگفتی که هنوز اين دل اســيره؟؟          می خواد از عشق اون اينــجا بميره

 نياوردی واسم عــــــــطر نگاشو          صدای خنده های بی صــــــــــداشو

 واسم پيــــغام نياوردی از اون ور        نگفتش با دل ما تا به کــــــی قهر؟؟

 آهای باد صــــــــــبا طاقت ندارم         نگو ديدی رقيــــــــــبم بود با يارم

 نــــگو اون دو يه جای دنج و تنها        می خنديدن به حــــال و روزگارم

 


 

                    ((قصر طــــلا))

الهی پير بشـــــــــی با يار تازه            خدا قصر طـــــلا واست بسازه

نبينی روزی رو که لشــکر غم             يه ريز و بی امون بر تو بتازه

الهی زندگيت طعم عـــــسل شه            دعای دشمــنات هی بی اثر شه

زمستون و غم های سترد پاييز            الهی که برات ضرب المثل شه

ستاره ت تا ابد روشــــن بمونه            سياهی راه خونــــــت رو ندونه

الهی مرغ عشق آرزوهــــــات            سر شب تا ســحر يک دم بخونه

حالا رفتی برو عيـــــــبی نداره          ببـــــــين اين دل هنوزم بی قراره

تو که تنهام گذاشتی توی غربت         الهی که خدا تنــــــــــــــهات نذاره


 

من واقعا شرمنده هستم که یه 10-15 روزی میشه آپ نکردم ولی از این به بعد درست شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 15:38  توسط ..::..عاشق دل سوخته..::..  | 

© نغمه درد ©


© نغمه درد ©

 

درمنی و اينهمه زمن جدا

 

با منی و ديدهات بسوی غير

 

بهر من نمانده راه گفتگو

 

تو نشسته گرم گفتگوی غير

 

 

غرق غم دلم به سينه می تپد

 

با تو بيقرار و بی تو بيقرار

 

وای از آن دمی که بيخبر زمن

 

برکشی تورخت خويش از اين ديار

 

 

سايه توام بهر کجا روی

 

سر نهادهام به زير پای تو

 

چون تو در جهان نجسته ام هنوز

 

تا برگزينمش بجای تو

 

 

شادی و غم منی به حيرتم

 

خواهم از تو...در تو آورم پناه

 

موج وحشيم که بی خبر ز خويش

 

گشته ام اسير جذبه های ماه

 

 

گفتی از تو بگسلم...دريغ ودرد

 

رشته وفا مگر گسسنتی است؟

 

بگسلم ز خويش و از تو نگسلم

 

عهد عاشقان مگر گسستنی است؟

 

 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 18:23  توسط ..::..عاشق دل سوخته..::..  | 

سلام

سلام

سلامي به گرمي بدن گنجيشك زخمي ©

سلامي به اندازه ي دل دو مرغ عشق عاشق ©

سلامي به وسعت دشت كوير ©

سلامي به سبزيه باغ هاي انار در فصل بهار ©

سلامي به روشني روزهاي با تو بودن ©

سلامي به زيبائيه عروسكهاي زشت خواهر©

سلامي به نزديكي دو لب عاشق ©

سلامي با قدرت مشاهير در افسانه هاي فردوسي ©

...

سلامي به بلنداي قامت آقا امام زمان (عج )©

 

براي سلامتي آقا امام زمان ( عج  ) صلواتي از ته دل بفرست!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 18:12  توسط ..::..عاشق دل سوخته..::..  | 

(( روز ميلاد تاريكي ))

 ç(( روز ميلاد تاريكي )) è  

 

             ديروز هم گذشت مثل هر سال و كسي يادش نيامد كه در چنين روزي غم به اين دنياي فانيپا نهاد.

و من همچنان منتظر صداي زنگ تلفن و شنيدن ((‌ تولدت مبارك !‌‌ )) بودم اما باز هم اين آرزو را به دست فراموشي سپردم و به جاي اينكه احساس كنم تازه متولد شدم.احساس كردم تمام غم هاي اين چند سال زندگي رو دوباره در جعبه اي فريبنده و زيبا به صورت يك كادو از اين دنيا گرفتم . ولي من از اين دنيا متشكرم و خيلي ممنونم كه با اينكه كادوئي مناسب برام تهيه نكرده بود !!‌! اما روز تولد منو فراموش نكرده بود !!!!!!!!!!!!

من در اين تاريخ كه دوباره متولد شدم (22 فروردين ماه ) به خودم و تمام آشنا هام قول ميدم:

1.  سعي كنم امسال مثل سال پيش مايه ي رنجش خار كسي نشم ç (.....) è

2. سعي نكنم كه كسي رو مجبور كنم از من خوشش بياد .

3. از اين به بعد ((‌ ناز ‌)) و ((‌ به )) ديگران رو اصلا نكشم .

4. و سعي كنم كه يه شخصيت جديد باسه خودم بسازم.

 

اميد : اميد جان تولدت مبارك.

اميد : مرسي اميد جان از اينكه تولدم يادت بود و منو مثل هر سال خوشحال و سر افزار كردي .

اميد : انشاالله هميشه شاد و خرم و سر حال باشي.

اميد : مرسي عزيزم.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 20:47  توسط ..::..عاشق دل سوخته..::..  |